کوفه شهر عقدههاي حيدرست
شهرِ آه و غصههاي حيدرست
شهر کوفه، شهر کينه، شهر درد
شهر نيرنگ و دورويي، سردِ سرد
گر مدينه مرحمِ زهرا نبود
کوفه هم دمساز با مولا نبود
کوفه هم در چشم مولا خار کرد
پشت خود بر حيدر کرار کرد
کوفه زخمِ کوچه را تفسير کرد
عشقِ زهرا را به تلخي پير کرد
حال حيدر خسته از اين کوفيان
چشم ميدوزد به قلبِ آسمان
با خودش گويد که حيدر کوچ کن
پشت بر دنياي مفت و پوچ کن
بيوفاييها که ديدي بس نبود
گفتههايي که شنيدي بس نبود
حيدرا محراب غرقِ انتظار
تا تو را راهي کند سوي نگار
رفت حيدر تا جهان شيدا کند
خندق و بدري دگر برپا کند
ليک سر دادند ناله مرغکان
اي علي اي عشقِ جمع عاشقان
اي علي در اين شبِ تارِ جفا
مسجد و محراب را بنما رها
شيرِ جنگآور که قصد رزم کرد
باز حيدر عزم خود را جزم کرد
وقت رفتن حيدر آمد پشت در
در گرفته دست بر شال و کمر
يعني اي مظلوم مظلومان مرو
يا علي آمالِ محرومان مرو
اي يتيمان را غذا و آب و نان
اي غريبان را انيسِ مهربان
از همه بگذر به مسجد سو مکن
سوي محراب شهادت رو مکن
خود ز بند اين جهان آزاد کرد
رفت و زيرِ لب خدا را ياد کرد
روحِ راز آمد به سوي قبلهگاه
تا مناجاتي کند نزد اله
قاتلش را ديد کو با التهاب
در ميان بيت حق رفته به خواب
با نگاهي قاتلش را خوار کرد
ابن ملجم را علي بيدار کرد
مرتضي گرديد مشغول نماز
روح او شد منزل راز و نياز
گر چه مولا قلب پر آلام داشت
ليک با ياد خدا آرام داشت
ناگهان شير حق آمد در خروش
نغمههاي قَدْ قُتِلْ آمد به گوش
اي خدا کشتند در محراب دين
ساقي کوثر، امير المؤمنين
رستگاري گشته درمان علي
خون سر ريزد به مژگان علي
پاسخ نيکي حيدر اين جواب
شد محاسن را به خونِ سر خضاب