یوسف علیه السلام

حکایت می کنند وقتی که حضرت یوسف صدیق علیه السلام را به مصر بردند تا در معرض فروش بگذارند ، پول های زیادی برای خریداری یوسف علیه السلام حاضر کردند ، ناگاه پیر زنی کلاف ریسمانی برای خرید حضرت یوسف علیه السلام آورد ….
شخصی به آن پیر زن گفت:
ای نادان با این همه مالی که اشراف برای خرید او حاضر کردند ، تو را چه می شود که به این کلاف ریسمان طمع داری ، یوسف را خریداری کنی… ! پیره زن گفت : می دانم به این مقدار ناقابل یوسف را به من نمی دهند ، لکن مقصودم این است که وقتی خریداران یوسف تعدادشان را شماره کردند من هم داخل آنها محسوب شوم .
”گفت یوسف را چو می فروختند مصریان از شوق او می سوختند، زان زن خونی بخون آغشته بود، ریسمانی چند بر هم آغشته بود، در میان جمع آمد باخروش، گفت کی دلال کنعانی فروش، این زمین بستان و با من بیع کن، دست در دست منش نه، بی سخن خنده آمد مرد را، گفت ای سلیم نیست در خور تو این یتیم، ییره زن گفتا که دانستم یقین، کین پسر را کس نی فروشد بدین، لیک اینم بس که دشمن چه دوست گوید این زن از خریداران اوست…

داستانی از پیامبر مکرم اسلام که مربوط به قضیه فروش یوسف است:
روزی حضرت محمّد (صل الله علیه و آله وسلم) برای اقامه نماز عازم مسجد بودند، در بین راه با کودکان روبرو گردیدند که سرگرم بازی بودند. آنان با دیدن حضرت ، نزد ایشان آمده و برگرد آن حضرت حلقه زدند و از حضرت خواستند که آنها را… بر دوششان سوار کنند.حضرت خواسته شان را اجابت کردن و مشغول بازی با کودکان شدند تا که اندکی بعد وقت اذان شد و بلال که همراه پیامبر بود عرض کرد:
یا رسول الله مردم در مسجد منتظرند پیامبر (صل الله علیه و آله وسلم) فرمود : برایم تنگ شدن وقت نماز بهتر از تنگ شدن دل این کودکان است سپس فرمود: به خانه ام برو اگر چیزی هست برای کودکان بیاور، بلال با چند عدد گردو برگشت و آنها را نزد حضرت آورد:
پیامبر گردوها را در دست گرفت وخطاب به کودکان فرمود: ” آیا حمل کننده خود را با این گردو ها عوض می کنید؟ کودکان به این معامله رضایت دادند و با خوشحالی پیامبر را رها کردند. پیامبر(صل الله علیه و آله وسلم) راهی مسجد شد و فرمودند: « رَحِمَ الله أخی یوسف . . . » خدا رحمت کند برادرم یوسف را که او را به چند درهم فروختند و مرا به چند گردو!
{اخلاق مداری و امانت مداری؛برگرفته شده از picil.blog.ir}
سلام.ممنون از حضورتون
شماهم لینک شدید
یاعلی مدد