دانش آموز مسلمان

پایگاه فرهنگی تربیتی بصیرتی، شجره طیبه صالحین، تبادل تجربیات و محتوای فرهنگی

تابلومطلب دینیویژه

اگر بسیجی نبود ،…

basiji

کسی که اسم کتابش درباره جبهه، «جنگ دوست‌داشتنی» باشد، زنگ موبایلش هم «مارش عملیات» می‌شود. کسی که روی خاکریز و در زیر بارانی از گلوله، می‌رقصد و «یا صدام پیت حلبی» می‌خواند، زندگی‌اش ساده و بسیجی‌وار می‌شود. کسی که در «کربلای۵» برای بالا بردن روحیه رزمندگان، لطیفه‌های آنچنانی تعریف می‌کند، لطف خدا هم شامل‌اش می‌شود. کسی که با شوخی‌های مثال‌زدنی‌اش در شب عملیات «والفجر۸»، لبخند را بر لب بسیجی‌ها می‌نشاند، امداد غیبی هم به مددش می‌آید و از «اروند»، این رودخانه وحشی رد می‌شود…

جناب تاجیک! شما و دیگر رزمندگان در جبهه مردانه جنگیدید؟
نه پس، زنانه جنگ کردیم!

ولی به نظر می‌رسد تمام خاک ما در جبهه حفظ نشده!

من مرزمان را با عراق، وجب به وجب چک کردم؛ ذره‌ای از خاک ما دست دشمن نیفتاد.
باور نمی‌کنم.

چرا؟

شما یک جاهایی را حفظ نکردید. احتمالا بخشی از «سه‌راهی شهادت»‌دست دشمن ماند والا در این حوادث اخیر، دشمن از کدام روزنه و منفذ، نیروهای خود را تا «سه‌راه جمهوری» آورد؟! مگر تا بیخ گوش‌مان نیامدند؟

ذره‌ذره این خاک را ما حفظ کردیم؛ به قیمت جان بیش از ۳۰۰ هزار شهید. این روزنه را کسان دیگری باز کردند. بهتر بود این سؤال را از مسؤولان و از سیاسی‌ها می‌پرسیدی.

آنها می‌گویند ما بی‌گناهیم. آنها که دروغ نمی‌گویند، پس لابد تقصیر شماست.

تقصیر ما هم نیست. من حالا به شما توضیح می‌دهم چه کسانی مقصرند. اتفاقا خوب شد مصاحبه را اینطوری شروع کردی. بگو ببینم سر «امام حسین(ع)» را چه کسی برید؟
فکر می‌کنم «شمر».

اما همین شمر ملعون زمان حضرت علی(ع) و در جریان جنگ‌های زمان حضرت، جانباز شد و اگر امروز بود، همین «بنیاد شهید» برایش ۲۰۰ درصد جانبازی رد می‌کرد. پس سر سیدالشهدا را جانباز حضرت علی(ع) از تن جدا کرد.

این نام‌های بزرگ و اسامی پرطمطراق و پرسابقه وقتی در تعارض با هم قرار می‌گیرند، قدرت تحلیل از آدمی گرفته می‌شود. من البته کاملا متوجه هستم که شما قصدتان از طرح این پرسش چه بود ولی بسیاری هستند که نه در وادی ژورنالیسم که در عالم رئالیسم هم ما را مقصر می‌دانند و فکر می‌کنند ما درباره جنگ دروغ گفتیم. البته درباره جنگ هم مثل «درباره الی» دروغ‌هایی گفته شد، منتها نه از زبان بسیجی‌ها. دروغگو ترسوست و انسان ترسو هیچ‌وقت به خیبر و بدر و کربلای۵ نمی‌آید.

مهم‌ترین دلیل صداقت بسیجی‌ها، شجاعت‌شان است. بسیج از همان اول کار باصداقت جلو آمد و خیانتی در کار نبود. خیانت را کسانی کردند که بعد از جنگ، بچه‌های بسیج را فراموش کردند. همیشه گوشت قربانی، بسیج بوده و از نظر عده‌ای بسیج، تنها به این درد می‌خورد که در برابر دشمن کشته شود و همین که صلح و آرامش برقرار شد باید بسیج را منزوی کرد تا جنگ‌ بعدی، تا فتنه بعدی. این اوج نامردی و بی‌انصافی است و قصور را خواصی مرتکب شدند که با بی‌بصیرتی پای دشمن را به این مرز و بوم باز کردند. در صدر اسلام هم خواص دنیاپرست، مصلحت اسلام را قربانی عافیت خود کردند و برای دشمن بیرونی فرش قرمز پهن کردند. بله، من هم قبول دارم در حوادث اخیر پای دشمن به گلیم جمهوری اسلامی باز شد، اما این نفوذ از خاک نبود. از خاکریز سه‌راهی شهادت نبود. ما که خاک‌مان را حفظ کردیم، آنچه که حفظ نشد خاکریز بصیرت بود. بیانیه‌های این حضرات، دشمن را به اینجا کشاند.

ما خاک‌مان را حفظ کردیم، این آقایان زبان‌شان را حفظ نکردند و با دروغ بزرگ تقلب، کار بدین‌جا کشیده‌ شد. بسیج با خون سرخ خود، در برابر دشمن یک چراغ قرمز ابدی روشن کرد ولی دروغ تقلب، این چراغ را چند روزی «سبز» کرد و دشمن را چهارراه به چهارراه جلو آورد.دشمن در این جنگ که چندان هم نرم نبود و بعضا به سلاح گرم هم مجهز بود از ۲ مساله سوء‌استفاده کرد: فتنه‌گران دروغ‌گویی که بی‌تعارف قصد براندازی داشتند و هدفشان پایین کشاندن ولایت فقیه از صدر حکومت بود و دوم از سکوت و کج‌فهمی خواص بدون بصیرت. بصیرت، آن طور که حضرت «آقا» در شهر «چالوس» عنوان کردند مثل یک «قطب‌نماست» که نمی‌گذارد شما در تشخیص راه دچار اشتباه شوید. من حالا می‌خواهم برگردم به دوران جنگ. در عملیات «والفجر ۴» ما حتی قطب‌نما هم نداشتیم ولی چون بعضی از بچه‌های بسیج «ستاره‌شناسی» بلد بودند، با کمک ستاره‌ها راه را پیدا کردیم. الان برای خواص ما قطب‌نما؛ هست اما با این وجود راه را گم کرده‌اند ولی بچه‌های بسیج حتی بدون قطب‌نما هم گم نشدند و سر از خیمه دشمن درنیاوردند. پس بصیرت را بسیج داشت که بدون قطب‌نما، راه را عوضی نرفت.

بسیجی، سرباز است و گوش به فرمان مولای خود داد. اینکه امروز چنین شد، محصول بی‌بصیرتی است. ما خاک را حتی بدون قطب‌نما حفظ کردیم. دشمن از روزنه دیگری وارد شد و این فجایع را به بار آورد. البته بسیج، چشم به لبان ولایت دوخته. ما فعلا صبر می‌کنیم و تنها اسلحه‌مان بصیرت است اما مطمئن باشید اگرجهاد لازم شد، ما فریب ۲۰۰‌درصد جانبازی شمر را نخواهیم خورد و نمی‌باریم مگر آنکه سیل به راه اندازیم. ما همان بسیجیانی هستیم که در «والفجر۸» از یک امر محال، ممکن ساختیم و از عرض اروند رد شدیم. اینها که عرض و طولی ندارند. ما از اروندی رد شدیم که در شبانه‌روز، ۲بار جزر و مد داشت. اینها که کله‌گنده‌هایشان یا اعتراف کردند یا فرار کردند یا هم شدند مثل این مردان باحجاب. من از نسل بسیجیان والفجر۴ هستم. در این عملیات، پای نیرو‌های اطلاعات عملیات به زمین نرسید. این عملیات از این حیث یک استثناست. والفجر۴ در «شمال‌غرب مریوان» بود.

دشت پنجوین، ارتفاعات کانی‌مانگا.

بله! سلسله ارتفاعات ساندویچی کانی‌مانگا. آن زمان هنوز «پیتزا» نبود!

«همت» بود دیگر؟
بود. اتفاقا یکی از عکس‌های معروف حاجی مال همین والفجر۴ است.

که با لباس پلنگی از روی جایگاه دارد به دوربین نگاه می‌کند.

بارک‌الله! این عکس در «پادگان گرمک» گرفته شد و با خود ارتفاعات کانی‌مانگا فاصله زیادی دارد.

چرا در «والفجر۴» گفتید پای بچه‌های اطلاعات به زمین نرسید؟

بچه‌های اطلاعات به کمین عراق خوردند و بر‌گشتند.

چرا؟

دشت پر بود از نیرو‌های عراقی. بعثی‌ها گله‌به‌گله نیرو گذاشته بودند و بچه‌ها مجبور شدند بدون شناسایی زمین به خط بزنند. ۲۴‌ساعت اول این عملیات، بسیار نفسگیر بود و خیلی از بچه‌ها شهید و مجروح شده بودند. فردای این روز کل بچه‌هایی که خواستند عقب برگردند تقریبا ۳۶۰ نفر شده بودیم؛ که بالا می‌رفتیم عراقی‌ها بودند، پایین می‌آمدیم عراقی‌ها بودند. چپ می‌رفتیم، راست می‌آمدیم، نامرد‌ها همه‌جا بودند و ما آن وسط محاصره شده بودیم. تنها معجزه و دست یاری خدا به دادمان رسید و آن روز من آیه «وجعلنا من بین ایدیهم سداً و من خلفهم سدا فاخشینا هم فهم لا یبصرون» را به چشم خود دیدم و هنوز هم مانده‌ام که ما چگونه توانستیم از کنار آن همه عراقی عبور کنیم و به «دشت شیلر» برسیم. ما از دشت شیلر رفتیم طرف «رود قزلچه» و از آنجا به نیرو‌های خودی رسیدیم. آن شب در کنار مدد الهی، اگر بچه‌ها «ستاره‌شناسی» بلد نبودند، همه‌مان اسیر شده بودیم و بچه‌ها با کمک ستاره‌های قطبی راه را پیدا کردند. یعنی هم اطراف‌مان در همه جهات پر بود از نیرو‌های عراقی و هم چون شب بود و راه پرپیچ و خم،‌گم شده بودیم اما ما بدون قطب‌نما راه را پیدا کردیم.

یک سؤال می‌پرسم، راستش را بگو. با دیدن روزگار بعد از جنگ و مثلا همین حوادث، پشیمان نشدی؟

نه.

شعار نده.

چرا شعار ندهم. من برای این انقلاب از جان خودم گذشتم، اینکه حالا یک شعار است! شعاری بد است که پشتش نه شور باشد نه شعور، مثل «توپ، تانک، بسیجی دیگر اثر ندارد» مهم‌ترین اثر بسیج این است که اجازه نداد صدام پدر بعضی‌ها باشد. اگر بسیج نبود، این هتاکان به خواهر صدام باید می‌گفتند «عمه»! امام حسین (ع) گفت: «اگر دین ندارید، لااقل آزاده باشید» و من می‌گویم: اگر آزاده نیستید، لااقل شرف داشته باشید.

«روزگار جنگ» تلخ‌تر بود یا الان که به نوعی «جنگ روزگار» است؟

ما در جنگ چیزی جز زیبایی ندیدیم. «جنگ دوست‌داشتنی» را که خوانده‌ای؟
بله خب.

کجایش تلخ بود؟
اما جنگ الان تلخ است.

نسل شما سال ۶۰ را به یاد ندارد.

باز هم کم بودن سن و سال ما را چماق کنید!

بحث این حرف‌ها نیست. زمان بنی‌صدر ملعون در همین خیابان انقلاب، ۷۴‌تا از بهترین بچه‌های ما را با تیغ موکت‌بری سر بریدند. باورتان می‌شود؟
یک چیز‌هایی از «جنگ خیابانی» شنیده بودم.

آن زمان هم جالب است؛ خودشان ملت را می‌کشتند، بعد با خیمه‌شب‌بازی، یکی را مثل همین «ندا» بزرگ می‌کردند.

ولی شما به راحتی می‌گویی «بنی‌صدر ملعون»، اما اینجا به سران فتنه، ما یک چیزی هم بدهکار شده‌ایم!

من منکر پیچیدگی‌های فتنه امروز نیستم.

پس نگویید سال ۶۰ نبودید! نگویید زمان جنگ نبودید! برای شما کشتن بعثی‌ها کاری نداشت ولی امروز عده‌ای با ما همان کار بعثی‌ها را کردند اما وقتی علیه‌شان یک مطلب می‌نویسی، متهم می‌شوی به تندروی. به اینکه داری بین مسؤولان جدایی می‌اندازی. ما اینجا روی هر فتنه‌گری دست می‌گذاریم یا استوانه نظام است یا متوازی‌الاضلاع یا ذوزنقه!

من که قبول دارم. اصلا یکی از جاهایی که بچه‌های بسیج، بیشترین تلفات را دادند «بلوار کاوه» و «مجتمع سبحان» بود ولی جالب است که در نامه‌ها و بیانیه‌های سران فتنه، برعکس این، ادعا می‌شود. بله، این مظلوم‌نمایی‌هاست.

در حوادث اخیر کسانی که خدای‌شان آمریکا بود، «الله اکبر» می‌گفتند. جنس این الله اکبر با الله اکبر ملت در ۲۲ بهمن ۵۷ فرق می‌کرد. این تفاوت را عده‌ای نمی‌فهمند. اصلا با فتوای چه کسی سر مبارک سیدالشهدا، را از تن جدا کردند؟ «شریح قاضی» و در زیر برگه حکم ارتداد امام حسین(ع)، امضای ۶۳ آیت‌الله، ۶۳ حوزوی و ۶۳ « الهی و قلبی محجوب» دیده می‌شود. بله، اینها مردم را گیج می‌کند. برخی از کسانی که در برابر ابی‌عبدالله ایستادند، تنها به خاطر یک مشت گندم بود. برخی یک خورجین! الان دشمن برخی از فتنه‌گران ما را مگر با چند دلار خریده؟

البته از حق نگذریم؛ برخی واقعاً خالصانه آمریکا را دوست دارند!

در رابطه با غبارآلودگی فضای جامعه من یک مثال بزنم: عراق برای نخستین‌بار در جنگ، یک شب تک کرد و دیگر نتوانست همچین غلطی بکند. در کربلای ۵ بود. من را به شدت موج گرفته بود و کمرم به شدت آسیب دیده بود.

آمده بودم عقب. اغلب فرماندهان ما هم یا شهید شده بودند یا مجروح. ما ۳، ۴ نفر بودیم که مانده بودیم. «مجید کسرایی» فرمانده گردان ما شده بود. مجید به من گفت: برای چی آمدی عقب؟ گفتم: درب و داغان شده‌ام. گفت:

آمدیم و عراق امشب تک کرد، «قاسم» در خط حناست. گفتم: چرت و پرت نگو، الان شب است و عراق در این ۵ سال تا به حال جرات نکرده شب تک کند. گفت: حالا ما احتمال می‌دهیم. ساعت نزدیک یک بود، یک دفعه دیدیم صدای بیسیم بلند شد که آقا، منور بزنید. منور بزنید. گفتیم چی شده؟ گفتند: عراق، «دودزا» زده است. عراق اول دودزا زد، بعد نیروهایش را کشید جلو و ۱۲ نفر از بچه‌های «گردان حمزه» را اسیر کرد و دقیقا آمدند در خط ما و رخنه کردند در صفوف ما.

این مال «شهرک دوئیجی» است؟

نه، درست جلوی « سه راهی شهادت» است؛ حالا من نمی‌دانم در «شهرک دوئیجی» هم دودزا زد یا نه. آن طرف را خبر ندارم ولی در این جبهه، یعنی محور لشکر حضرت رسول(ص)، دودزا زد و عراقی‌ها از زیر دود خودشان را به خاکریز ما چسباندند که ما سریع ۱۸۰ تا موشک گذاشتیم توی تویوتا بردیم جلو، تا این تک را دفع کنیم و همین کار را هم کردیم و زدیم پدر صاحب بچه را درآوردیم، به حول و قوه الهی.

می‌خواهید بگویید همیشه قبل از حمله دشمن، اول فضا را پر از دود و گرد و غبار می‌کنند؟

همین‌طور است.

در حوادث اخیر، چه کسی «دودزا» را زد؟
آن «نامه سرگشاده» که قبل از انتخابات نوشته شد، حکم دودزا را داشت و فضا را غبارآلود کرد و فضا که پر ا
ز دود شد، دشمن هم استفاده کرد.

اما اینجا برخلاف کربلای ۵، دودزا، نه از طرف دشمن که از طرف جبهه خودی زده شد.

و سر همین فضای «سه راهی جمهوری» از «سه راهی شهادت» غبارآلودتر شد!

گفتید که دودزای کربلای۵، منجر به اسارت عده‌ای از بچه‌ها شد.

اینجا هم این دودزا برخی‌ها را اسیر کرد. مگر عده‌ای از خواص ما را به طرف فتنه‌گران نکشاندند؟! متاسفانه این نخبگان ما بصیرت نداشتند و در این فضای مه‌آلود، به «چراغ مه‌شکن» مجهز نبودند.

اما حالا می‌گویند بیایید با هم آشتی کنیم!

بسیج در طول این ۷ ماه نزدیک ۱۵ شهید رسمی داد و تعدادی هم با همین تفکر بسیج که البته عضو رسمی نبودند به شهادت رسیدند. ما با چه کسی باید آشتی کنیم؟ با کسی که دودزا زد؟ یا با کسانی که بعد از دود آلودشدن فضا خواستند کودتای مخملین راه بیندازند و عمود خیمه انقلاب یعنی ولایت را پایین بکشند؟ مگر دعوای ما سر لحاف بود که حالا آشتی کنیم؟ مگر سر ارث و میراث با هم دعوا کرده بودیم که حالا فتیله را پایین بکشیم؟

عده‌ای می‌گویند این حضرات پشیمان شده‌اند.

نه‌پشیمان شده‌اند، نه توبه کرده‌اند. این نامه‌ها و بیانیه‌های اخیر هم برای این است که بعد از ۹ دی ملت را دیدند و ترسیدند و الا چرا همان روزی که دودزا زدند پشیمان نشدند؟ چرا ۳۰ خرداد پشیمان نشدند؟ چرا روز عاشورا پشیمان نشدند؟ حالا که یخ‌شان نگرفته، حرف از ندامت می‌زنند؟

کاش نادم بودند؛ با کمال وقاحت شرط و پیش‌شرط هم می‌گذارند! انگار نظام باید از اینها معذرت‌خواهی کند که کودتای رنگی‌شان موفق نشد! و باید به اینها فرصت بدهد تا دفعه بعد از تجارب این دفعه استفاده کنند و انقلاب را بسپارند دست آمریکا.

فتنه اخیر خیلی پیچیده است. سعید حجاریان را چه کسی ترور کرد؟
سعید عسگر.

سعید عسگر و پدرش در همین شهرری جزو نفرات اول ستاد موسوی بودند. این عجیب نیست؟

چقدر گفتند و نوشتند که ترور حجاریان، کار لباس شخصی‌ها، یعنی بسیج بود.

اینها استاد باز کردن کوچه خاکی هستند. الان طرح وحدت و آشتی ملی، یک بهانه است تا همه فراموش کنند جزو چه کسانی جرقه فتنه را زدند. بعد از ۹ دی، خب معلوم بود که سران فتنه باید محاکمه شوند اما این حضرات جلوی اقیانوس خروشان ملت، یک رودخانه فرعی زدند و با این مناظره‌ها ما دوباره برگشتیم به ۷ ماه پیش. اینها دوباره می‌خواهند دودزا بزنند و باز فضا را پر از گرد و غبار کنند تا همه چیز برای فتنه بعدی، یعنی «حکمیت» فراهم شود. ما برای این جمهوری اسلامی بیش از ۳۰۰ هزار نفر، فقط در جنگ شهید دادیم. پای درخت انقلاب با خون این شهیدان آبیاری شده و مگر در این ۷ ماه با دودزایی که زدند و با فتنه‌ای که به راه انداختند، نخواستند ریشه انقلاب را بزنند؟!

مسامحه با سران فتنه، یعنی پایمال کردن خون تک‌تک این ۳۰۰ هزار شهید. شما می‌دانید در جنگ ‌دوم جهانی چقدر کشته شدند؟

آمار رسمی سازمان ملل، ۴۵ میلیون نفر است، اما خیلی بیشتر از این حرف‌هاست.

خود مورخان غربی و اروپایی که انصاف بیشتری دارند می‌گویند ۸۵میلیون نفر در جریان جنگ دوم جهانی کشته شده‌اند این مال اروپای متمدن و مهد آزادی و سرزمین حقوق بشر و زمین صلح است. جنگ دوم جهانی کلاً چقدر طول کشید؟

۴ سال.

جنگ ایران و عراق اما ۸ سال طول کشید و از جنگ دوم جهانی هم، جهانی‌تر و بین‌المللی‌تر بود. براساس اسناد و مدارک موجود بنا بر یک تعریف سنتی از جنگ، ۳۴ کشور و بنابر یک تعریف مدرن و کلاسیک از جنگ، ۴۲ کشور و بنابر تعریف سیاسی و ژورنالیستی از جنگ، ۶۶ کشور دنیا، مستقیم و غیرمستقیم، در طول این ۸ سال، پای کار عراق بودند. شما خاطرات «و فیق السامرایی» را بخوانید. چه کشورهایی به عراق گاز خردل دادند؛ هلند، دانمارک، آلمان و آمریکا. ۸ سال جنگ تحمیلی، جنگ ما با عراق نبود، جنگ جهان کفر بود با جمهوری اسلامی. بویژه بعد از «بیت‌المقدس» که به فتح خرمشهر منجر شد، کشورهای استکباری هم آمدند پشت صدام. جالب اینکه جنگ دوم جهانی فقط در اروپا بود و یک بخشی از آسیای میانه و مثلاً در آمریکا، یک تیر هم شلیک نشد اما ایران شد سرپل این جنگ! و جالب‌تر اینکه جنگ جهانی دوم تنها ۴ سال طول کشید و باز جالب است که ما در این جنگ کلا ۳۰۰ هزار شهید دادیم و یک وجب هم از خاک‌مان عقب ننشستیم. بنا به گفته «سردار کوثری» ما از ۳۴ کشور دنیا در همین جنگ تحمیلی، اسیر گرفتیم.

از ۳۴ کشور. جنگ دوم جهانی از چند کشور اسیر داشت؟ ما در جزایر مجنون از کشورهای جنوب شرق آسیا اسیر گرفتیم، باورتان می‌شود؟ من حالا حرفم این است که با چه حقی می‌خواهید پا روی خون این شهدا بگذارید و قضیه را ماست مالی کنید. اینها در فتنه اخیر، آن عَلَمی را می‌خواستند زمین بیندازند که شهدای ما به قیمت جان‌شان و در عاشورایی‌ترین جنگ بعد از عاشورا، آن را برافراشته نگه داشتند و این بیرق، این پرچم، «ولایت فقیه» بود. آشتی با سران فتنه، یعنی لگد مال کردن جنگی که نماد عزت، شرف و همه افتخار ماست. شما شعارهای فتنه‌گران و سران فتنه را نگاه کنید. مهم‌ترین هدف‌شان، زدن ولایت بود و بعد بسیج. غیر از این است؟ اتفاقاً منظورشان از کوبیدن بسیج، بیش از آنکه من و شما باشیم، همان همت و باکری بود.

مگر همت و باکری جان‌شان را فدای ولایت نکردند؟ و مگر ماموریت اینها چیزی جز کوبیدن این اصل مترقی بود؟ آشتی سران فتنه یعنی پاره کردن وصیتنامه شهدا. یعنی لگدمال کردن این گل‌های پرپر. امروز در کشورهای اروپایی، پیرمردهای زپرتی جنگ دوم جهانی را روی سر می‌گذارند، ما به چه حقی می‌خواهیم از آرمان بچه‌های جبهه کوتاه بیاییم؟ الان عرق گیر یک سرباز جنگ دوم جهانی را در موزه می‌گذارند ولی ما چه کار کرده‌ایم؟ من حالا گذشته از این مباحث، دارم حرف می‌زنم. در «عملیات رمضان» ، هرچی تانک عراقی‌ها را بچه بسیجی‌ها زدند، مفت فروختند به تجار عرب،‌آنها هم تانک‌ها را آب کردند، شد قاشق چنگال خانه من و شما! عراق دوبار تا روستای «دب حردان» اهواز آمد؛ یک بار اول جنگ، یک بار آخر جنگ اول جنگ، خب ما آماده نبودیم، عراق یک دفعه ۵ استان ما را درگیر جنگ کرد و در خوزستان تا دب حردان آمد ملت آمدند و عراقی‌ها را مجبور به فرار کردند. در همین دب حردان که ۵ کیلومتری اهواز است یک بار هم عراقی‌ها آخر جنگ آمدند. سال ۶۷ و زمانی که دفاع متحرک شماره ۲ عراق فعال شده بود. از دب حردان تا خرمشهر ۱۱۵ کیلومتر است. ما در این فاصله یک خاکریز چند جداره داشتیم به عرض ۴۰۰ متر و به طول ۱۱۵ کیلومتر. همین آقایی که با نامه‌اش دودزا زد آمد همه را شخم زد و صاف کرد و شما از این خاکریز الان فقط یک کیلومترش را می‌بینید که من البته بعید می‌دانم این خاکریز، همان خاکریز اصلی باشد. آن وقت در کشورهای اروپایی، هر نمادی که از جنگ دوم جهانی باقی مانده را با عناوینی چون «گل سرخ» و «سرباز قهرمان» و «خاک مقدس» و… حفظ کرده‌اند. امام بعد از فتح خرمشهر گفت تا آنجا که مقدور است به خرمشهر دست نزنید تا به عنوان یک نماد باقی بماند و برای ساکنان خرمشهر هم یک شهر جدید و زیبا در کنار خرمشهر قدیمی بسازید.

شبیه کاری که در «هویزه» شد اما شما الان در خرمشهر که می‌روید انگار نه انگار روزگاری در این شهر، عملیات بزرگی مثل «بیت‌المقدس» رخ داد. در عملیات رمضان بچه ها ۳۶۵ تا تانک عراقی زدند ولی الان همه این تانک‌ها را آب کرده‌اند. الان اگر بچه‌های جنگ حرفی می‌زنند، عده‌ای سوءاستفاده نکنند. ما رزمنده‌ها گذشته از فتنه اخیر از بعضی حضرات، مطالبات جدی داریم. چرا به بهانه بیان ناگفته‌های جنگ، حقایق را وارونه جلوه می‌دهید؟ چرا میان خود جنگ زرگری درست می‌کنید تا بلکه از قداست جنگ کاسته شود؟ اینها اواخر جنگ چند دروغ گفتند، همین سران فتنه و همین‌هایی که مدام دم از مسامحه با فتنه‌گران می‌زنند. اولین دروغ این بود که گفتند ملت خسته شده‌اند و جبهه‌ها خالی از نیرو شده و رزمنده‌ها انگیزه‌ای برای دفاع از خود ندارند. دروغ دوم این بود که به امام گفتند ما تا ۵ سال آینده به هیچ عنوان پیروزی نخواهیم داشت و اگر فلان مقدار سلاح و بهمان تعداد مهمات داشته باشیم شاید در سال۷۱ به یک پیروزی موقت دست پیدا کنیم. بعد هم جناب نخست‌وزیر از وضع اقتصادی گله کرد که کفگیر ما به ته دیگ خورده. در حالی که به نسبت اول جنگ، وضع اقتصادی‌مان اگر بهتر نبود، بدتر هم نبود. ۳ دروغی که این ۳ نفر بیان کردند در حالی بود که هم ملت انگیزه داشت، هم با دست خالی باز قادر به ادامه جنگ و رسیدن به فتوحات بعدی بود و هم اینکه عمده پول جنگ را مردم، خودشان از جیب می‌دادند و میرحسین هیچ منتی نباید سر جنگ بگذارد که بله، ما پول جنگ را می‌دادیم. پول جنگ را تازه عروسی می‌داد که طلاهایش را خرج راه رزمندگان کرد. هزینه جنگ را مادری می‌داد که فرش‌های خانه‌اش را فروخت و پولش را داد به ستاد کمک رسانی به جبهه‌ها. وقتی در کربلای ۵، شنی تانک عراقی‌ها روی بدن بچه‌های ما می‌رفت، آقایان،‌ نگران فرزندشان بودند که در «تورنتو» داشت درس می‌خواند و خیلی عجیب است که این خاطرات را منتشر هم کرده‌اند! بچه‌های مردم در شلمچه شهید می‌شوند، نگران اینها نیست، نگران آقازاده خودش در کاناداست!

بله، آن روزها نیز این آقایان با نوشتن نامه به امام(ره) و نامناسب نشان دادن شرایط، «دودزا» زدند و در فضایی غبارآلود، جام زهر را به کام امام‌خمینی دادند.

مگر در «بیت‌المقدس»، ما از نظر تجهیزات نظامی چه برتری ویژه‌ای نسبت به پایان جنگ داشتیم که عده‌ای کمبود سلاح را بهانه کردند برای ختم جنگ؟

باید دید آقایان چه شرایطی را پیش آوردند که منجر به قصه جام زهر شد. قبل از بیان این شرایط نکته‌ای را باید به عرض برسانم: در جریان جنگ تحمیلی، عراقی‌هایی بودند که به نفع ما وارد مبارزه با صدام شدند، یعنی «سپاه بدر» و از سوی دیگر، ایرانی‌هایی بودند که به نفع صدام وارد جنگ با ما شدند، یعنی «منافقین».

تحرکات منافقین و سپاه بدر در فاصله قبول قطعنامه تا عملیات مرصاد، یک مقدار مشکوک است و از معامله‌ای پشت پرده خبر می‌دهد که ان‌شاءالله این هم در آینده روشن خواهد شد. اما چرا من معتقدم آقایان، فضا را برای امام(ره) وارونه جلوه دادند. خوب دقت کنید: چند روز بعد از پذیرش قطعنامه، منافقین ظرف ۵ روز آنچه را که ما در مدت ۵ سال گرفته بودیم، همه را از ما گرفتند و از طرف اندیمشک آمدند، فکه را گرفتند، مهران و دهلران را گرفتند، جاده اهواز- خرمشهر را گرفتند، در ایلام تا سه‌راهی حزب‌الله را گرفتند، نفت‌شهر را گرفتند، حاج عمران را گرفتند و… یعنی هرچه در طول ۵ سال رشته بودیم، در عرض ۵ روز پنبه کردند اما مگر قرار نبود ما تا ۵ سال پیروزی نداشته باشیم و مگر مردم خسته نشده بودند و مگر اقتصادمان ضعیف نشده بود و مگر جبهه‌ها تهی از نیرو نشده بودند پس چرا از همین اهواز،‌جوانانی با ظاهر‌های مختلف و نه فقط بچه بسیجی‌ها آمدند جبهه؟ پس چرا همین که دوباره شهرهای ما اشغال شد، دوباره مردم جبهه‌ها را پر کردند؟ … و چرا امام گفت: من اگر می‌دانستم مردم هنوز برای دفاع از اسلام آماده جان‌نثاری هستند، هرگز قطعنامه را نمی‌پذیرفتم؟ حضور ملت در جبهه‌ها آنچنان عالی بود که مردم ظرف چند روز دوباره عراق را به پشت مرز خودش برگرداندند.

بعد از قعطنامه، تقریبا عراق مثل اول جنگ،‌ نواحی مرزی ما را تصرف کرد. عجیب است؛ ما زمانی که به زعم حضرات هم امکانات داشتیم؛ هم پول و هم نیروی پای کار، ۵ سال طول کشید تا دشمن را از این مرز بیرون کنیم اما در مرصاد که ما باز به زعم این آقایان هیچ کدام اینها را نداشتیم در عرض چند روز دشمن را فراری دادیم.

اینجا معلوم می‌شود که این آقایان همیشه خستگی، بریدگی و بحرانی بودن شرایط خود را به مردم نسبت می‌دهند.

جناب تاجیک! این روزها سالگرد عملیات کربلای۵ است. این عملیات ۱۹دی ۶۵ شروع شد. تا چند روز ادامه داشت؟

نزدیک ۳۵ روز.

چرا «کربلای ۵» این همه برای بچه‌های جنگ، عزیز و دوست‌داشتنی است؟ من هنوز به یاد دارم که روی در و دیوار همین تهران که متاسفانه شهرداری همه‌اش را جمع کرد، به کرات نوشته بودند: «بسیجی!
کربلای ۵ یادت نره؟»

ما در ۸ سال جنگ تقریبا سالی یک عملیات بزرگ انجام می‌دادیم، از والفجر ۴ تا خیبر، ۴ ماه شد، از خیبر تا بدر شد یک سال، از بدر تا والفجر ۸ شد یک سال و از والفجر ۸ تا کربلای ۴ هم شد یک سال اما از کربلای۴ تا کربلای ۵ شد ۱۵ روز. بصره بعد از بغداد مهم‌ترین شهر عراق است بویژه از نظر اقتصادی.

بصره، ۴ بندر دارد: ام‌القصر، ابوالخصیب، فاو و بندر بصره. در اروندرود ۳تا از بندر‌های بصره عملا از کار افتاده بود چون در خط مقدم ما بود و فقط مانده بود ام‌القصر. البته تجهیزات نظامی اهدایی دیگر کشورها به عراق عمدتاً از بندر عقبه اردن وارد عراق می‌شد. حالا اگر ما مناسبت زده هم نباشیم و فقط نخواهیم درباره کربلای۵ صحبت کنیم من معتقدم عملیات والفجر ۸ در تاریخ جنگ‌های بشر، نه کم‌نظیر که بی‌نظیر است.

این بی‌نظیر بودن والفجر ۸، یک بخش‌اش به خاطر جغرافیای منطقه فاو و رودخانه اروند نیست؟
ا
صلا همه‌اش بحث جغرافیای منطقه است. آن طور که به ما گفته بودند اغلب فرماندهان عالیرتبه عراق در فاو خدمت می‌کردند، چرا که خیال‌شان راحت بود و یک مانع طبیعی به نام اروند جلوی ایران وجود داشت.

اروندرود با تلاقی دجله و فرات در منطقه القرنه عراق شروع می‌شود. القرنه شهری است پایین جزایر مجنون. اروند از اینجا شروع می‌شود تا شمال خرمشهر ما و در خرمشهر، آب کارون هم به این رودخانه ریخته می‌شود و از دهانه خورعبدالله به خلیج فارس می‌ریزد. اروند ۱۲۵ کیلومتر طول و تا ۵۰ متر عمق دارد که البته در جاهای مختلف کم و زیاد می‌شود.

تقسیمات مرزی در اروندرود خط تالوگ است. خط تالوگ عمیق‌ترین بستر رودخانه است که قابل کشتیرانی باشد و فرقی نمی‌کند که این خط، طرف ساحل ما باشد یا طرف ،‌ساحل عراق. ما در رودخانه‌های مرزی ۲ نوع تقسیم‌بندی داریم؛ یا خط وسط یا خط تالوگ. ویژگی منحصر به فرد والفجر ۸ منوط به جغرافیای خاص رودخانه اروند است که سرعت عادی آب در آن ۷۵کیلومتر است و در شبانه‌روز ۲بار بشدت جزر و مد در اروند رخ می‌دهد. عرض این رودخانه از ۲۵۰‌متر در همان القرنه شروع می‌شود و تا دهانه خور عبدالله به ۲‌هزار متر هم می‌رسد.

۲‌هزار متر؟!

بله، مثل «جاجرود» نیست که شما پاچه شلوارت را بالا بزنی و بروی آن‌طرف رودخانه قلیان بکشی. شوخی نیست.

عرض این رودخانه ۲کیلومتر است. حالا معجزاتی که در والفجر ۸ اتفاق افتاد، بماند. یک نفر به نام «ستار ناصر»، معاون گردان ۱۱۱ تیپ ۴۴ عراق می‌گوید: یک روز من خواب بودم. دیدم سربازم آمد من را صدا زد که یاسیدی! بلند شو، یک هیأت عالیرتبه نظامی از مصر و یمن آمده‌اند. بلند شدیم، دیدم «محمدسعید فوضی» و «احمد یمانی»‌ آمده‌اند که از سرلشکر‌های عالیرتبه ارتش مصر و یمن هستند. همراه این ۲ نفر «محمد جواد ذوالنوع»، فرمانده استخبارات ارتش عراق، «اسماعیل تابع‌النعینی» و «هشام صبافخری» که از فرماندهان مطرح عراق هستند، آمدند از این خط دیدن کنند. فوضی و یمانی زمانی که برای بازدید از این خط می‌آیند و اروند را می‌بینند و همچنین موانعی را که بعثی‌ها کار گذاشته بودند، به فرماندهان عراقی می‌گویند:

ایران که سهل است اگر مدرن‌ترین ارتش‌های کلاسیک دنیا هم بیایند اروند،‌ قادر به عبور از آن نیستند. شما تخت استراحت کنید! بعد این مثال را می‌زنند که این خط شما به مراتب از «خط بالریو» اسرائیلی‌ها در صحرای سینا محکم‌تر است. در اروند یک مانع خود رودخانه بود که اصلا عراقی هم که نبودند رد شدن نیرو‌ها از اروند باز هم محال به نظر می‌رسید. مانع دوم نحوه استقرار عراقی‌ها بود؛ به گونه‌ای که بچه‌ها در صورت ورود به اروند، اگر درون آب می‌رفتند که خفه می‌شدند و اگر لحظه‌ای سرشان را بیرون می‌آوردند، عراقی‌ها می‌زدند. در چنین شرایطی بود که بچه‌ها از عرض اروند رد شدند و اگر نبود دستگیری خانم فاطمه زهرا (س)، ما یک متر عرض اروند را هم نمی‌توانستیم رد کنیم. آن هم در بهمن و فصل سرد سال. درباره والفجر ۸ باید هزاران ساعت سخن گفت تا ذره‌ای از حق مطلب ادا شود. حالا برویم سراغ کربلای پنج که…
بحث اصلی ما کربلای۵ است اما با این چیز‌هایی که از والفجر ۸ گفتید،‌حیفم می‌آید که از اروند بدون یک خاطره رد شویم.

من قبلش این جمله را بگویم که بچه‌های این ملت از رودخانه اروند رد شدند و سربلند بیرون آمدند اما برخی از خواص ما در فتنه اخیر غرق شدند و در سیم‌خاردار بی‌بصیرتی گیر کردند و نتوانستند از موانع دنیا عبور کنند و اما خاطره، چه‌جوری‌اش را می‌خواهی؟

معمولی‌اش را بگو.

مرحله سوم عملیات بود. می‌خواستیم از طرف «سه‌راه سلیمان‌خاطر» حرکت کنیم و سر پل ام‌القصر را بگیریم که تا ۵۰۰ متری پل می‌رسیدیم ولی عقب‌نشینی شد؛ داستان دارد. آتش از زمین و زمان روی سرمان می‌بارید. مثل باران بهاری آتش می‌بارید. در آن بحبوحه، مهم‌ترین کاری که به ذهن من رسید روحیه دادن به بچه‌ها بود. من در مسیر پل ام‌القصر دیدم یکی از بچه‌های مداح به نام «مهدی هدایتی» که بچه دولاب بود، خدا رحمتش کند، به من گفت:

سعید! جوک بلدی؟ گفتم: آره. گفت: بگو. من هم یک جوک نسبتا بدی گفتم! حالا ما در حین دویدن بودیم و هر آن ممکن بود تیری، گلوله‌ای، چیزی به آدم بخورد. یادش به خیر! این صحنه را جزء به جزء در خاطر دارم. یکهو دیدم که این مهدی هدایتی ایستاد و شروع کرد به خندیدن و با دستش شکمش را گرفت که از خنده غش نکند. مهدی که ایستاد، من حدود چند متر از مهدی فاصله گرفتم. در همین حین ۲ تا تیر گرینوف آمد در ستون و یکی خورد به ساق پای یکی از پدران شهدا به نام «حاج آقا کاشی‌پزها» و تیر بعدی هم خورد شقیقه مهدی و دقیقا افتاد روی حاج آقا کاشی‌پزها و خون شقیقه‌اش داشت مثل فواره می‌پاشید. من دیدم حاج آقا درد خودش را فراموش کرده و مدام دارد مهدی را صدا می‌زند. از این تیپ خاطره‌ها زیاد است.

مثلا همین «محمد طاهری» مداح در گردان ما بود. من یک شیپور داشتم، از این پلاستیکی‌ها. با این صدای خروس درمی‌آورم. محمد طاهری یک مسؤولی داشت به نام «یحیی لواسانی» که از آن فرمانده‌های مشتی بود. خیلی هم چاق و چله بود. من صبح زود توی پایگاه سوم موشکی عراق، یک جا قایم شدم و با این شیپور صدای خروس درآوردم. یحیی به محمد گفت: پاشو خروس، پیدایش کن، ناهار یک دلی از عزا دربیاوریم. محمد گفت: خروس اینجا چه کار می‌کند؟ یحیی گفت: نمی‌دانم ولی صدای خروس دارد می‌آید. حالا من قایم شده بودم پشت گونی. بعد که فهمیدند صدای خروس از طرف گونی است، یحیی از این طرف آمد، محمد از آن طرف، بعد که فهمیدند من سر کارشان گذاشتم، تا ۲ ساعت دنبالم کردند!
و عملیات کربلای ۵٫

من خودم همان طور که شما گفتید بعد از جنگ زیاد در و دیوار می‌دیدم که این شعار را نوشته‌اند: «بسیجی!

کربلای ۵ را فراموش نکن» اما همه این شعارها زمان کرباسچی حذف شد. در همین تهران خیابان شهید تندگویان، قبلش یک «وزیر بسیجی» داشت. اینها بسیجی‌اش را حذف کردند. اینقدر اینها از بسیج می‌ترسند.

مگر تندگویان، بسیجی نبود. تندگویان در اسارت، ۱۱ سال تمام خورشید را ندید. این را مهندس یحیوی می‌گفت. اگر تندگویان، وزیر بسیجی نبود که مثل این وزرای فراری خاتمی، بند را آب می‌داد. بله، کربلای ۵ هم اگر ماندگار شده محصول همت بچه‌های بسیج است. کربلای ۵ یکی از مهم‌ترین و در عین حال پیچیده‌ترین عملیات‌های ما بود. در کربلای ۵ ما در زمینی عملیات کردیم که ۸۵ درصد صلح بود. یکی از ویژگی‌های کربلای ۵ این است که دفعتا رخ داد.

ما مثلا برای «والفجر ۸» ۶ ماه تمام فقط اطلاعات عملیات و بچه‌های غواص حدود ۷۵۰بار رفتند آن طرف اروند، آمدند این طرف اروند و منطقه را شناسایی کردند. اما کربلای ۵ مگر چند روز با کربلای ۴ فاصله داشت؟ آیا فرصتی بود که دکل دیده‌بانی بزنیم؟ آیا وقتی برای باز کردن معبر بود؟ آیا خطوط دشمن شناسایی شد؟ آیا زمان بود که نقاط ضعف دشمن را شناسایی کنیم؟ و این عملیات از نظر سیاسی هم بسیار مهم بود و در مقطعی رخ داد که ما شاهد جنگ نفتکش‌ها بودیم. در کربلای ۵، ۸۵ درصد زمین را صلح کرده بودند. ۲۷۰ ردیف موانع داشت. مثل سیم‌خاردارهای حلقوی، فرشی، مثل تله‌های انفجاری، مثل خورشیدهای طرح اسرائیلی.

با این حساب اصلا راه رفتن در زمین عملیات کربلای۵ امر دور از ذهنی بود، چه برسد به جنگیدن با دشمن.

و در همین زمین بچه‌ها با رمز یا زهرا(س) بیشتر از ۳۰ روز شبانه روز جنگیدند. در کربلای ۵ هم سیم‌خاردارها مسلح به مین بود و بعثی‌ها آب دریاچه پرورش ماهی را تنظیم کرده بودند که تا زیر زانو باشد و نه غواص بتواند شنا کند، نه قایق بتواند در این آب مانور دهد و نه نفر توانایی عبور داشته باشد. شهید سعید سلیمانی به خود من گفت که امام وقتی نقشه را برایش برده بودند، انگشتان مبارکش را گذاشت روی شلمچه و گفت: باید در این منطقه عملیات شود.

بعضی از فرماندهان اول مخالفت کردند بعد که پذیرفتند گمان‌شان این بود که امام حالا چند ماه فرصت‌ می‌دهد اما حضرت روح‌الله گفت ظرف یک هفته عملیات کنید. فرماندهان نظامی ۱۵ روز از امام وقت می‌گیرند. کوتاه‌ترین عملیات ما در جنگ، کربلای ۴ بود که ۳دی ۶۵ شروع و ۵ دی تمام شد. ۲ هفته بعد کربلای ۵ آغاز شد. جالب اینجاست که ما «تیپ قمر بنی‌هاشم» و «لشکر ۵ نصر» را به عنوان تله فرستادیم جلوتا بعثی‌ها مشغول اینها شوند و ما از نواحی دیگر جلو برویم.

برای کربلای ۴، یک سال وقت برنامه‌ریزی بود اما ۲ روزه شکست خورد ولی کربلای ۵ با ۲ هفته به پیروزی رسید. چرا؟

حضرت علی(ع) می‌فرماید: غرور مایه شکست است. من روی عملیات کربلای ۴ خیلی کار کردم ولی مهم‌ترین دلیل شکست در این عملیات، مغرور شدن بچه‌ها بعد از والفجر ۸ در بهمن سال ۶۴ بود و امثال ما در دل‌مان می‌گفتیم ما که از اروند رد شدیم، پس حتما از پس عراق در کربلای ۴ هم برخواهیم آمد. «وفیق السامرایی» می‌گوید: ما در طول جنگ برای اولین‌بار نیروهای‌مان را شبانه گسیل کردیم به نخلستان‌های حاشیه اروند. دشمن به این نتیجه رسیده بود که رزمنده برای عملیات به نخستین چیزی که نیاز دارد مهمات انفرادی است. مثلا کلاش به دست نیاز به تفنگ کلاشینکف دارد. تیربارچی نیاز به گرینوف دارد. آرپی‌چی‌زن نیاز به گلوله آرپی‌جی دارد. سنگین‌‌ترین سلاح‌های آفندی ما همین‌هاست. دوشکا و خمپاره بعدا می‌آید. توپ و تانک هم در مرحله بعدی است. عراقی‌ها آمدند کل خطوط کربلای ۴ در حاشیه اروند را از سلاح انفرادی و سبک خالی کردند.

چگونه؟

از قبل آماده کرده بود خودش را و با جاسازی نیروها در اطراف اروند، با تانک، قایق می‌زد و حتی با تانک، نفر می‌زد.

با گلوله مستقیم تانک، می‌زد به بچه‌ها. جنگ‌ تن با تانک در کربلای ۴ رخ داد. لذا ۸ گردان ما که توانستند از آب عبور کنند، خیلی زود گیر بعثی‌ها افتادند و قلع و قمع‌ شدند و عملیات شکست خورد. ما البته می‌دانستیم که عملیات لو رفته. من خودم ساعت ۶ بعد از ظهر که هوا دیگر تاریک شده بود دیدم عراق منور خوشه‌ای زده است. من یکی از دوستانم «راسخ» را صدا کردم و گفتم: عملیات لو رفته. راسخ گفت:‌چرت و پرت نگو و الکی روحیه بچه‌ها را ضعیف نکن، بعد یک پس‌گردنی هم زد به ما. من منور‌های خوشه‌ای را نشانش دادم. منور‌های خوشه‌ای نمایانگر لو رفتن عملیات بود. با هلی‌کوپتر می‌ریختند و ۲۵ دقیقه‌ای این منور‌ها می‌سوخت و شب را، درست مثل روز روشن می‌کرد و شما می‌توانستید یک سوزن را نخ بکنید.

همان‌شب دستور دادند که با چراغ روشن به خط بروید و تمام ماشین‌ها با چراغ روشن رفتند خط و چه بهره‌برداری از این تاکتیک کردند،‌ خدا می‌داند.

حالا چرا با چراغ روشن؟

من نمی‌دانم.

چه کسی این دستور را داد؟

بگذریم؛ تاریخ روشن خواهد کرد. من نمی‌دانم چه اصراری بود عملیاتی که لو رفته بود حتماً انجام شود و چرا در خطی که لو رفته، دستور دادند با چراغ روشن حرکت شود. در کربلای ۴ به‌خاطر همین اشتباهات، عقبه ۸ گردانی که تا جاده الاماره- بصره جلو رفتند، بسته شد. خود فاو، ۳‌تا جاده داشت: ام‌القصر، بصره و البهار، بچه‌ها تا جاده البهار ـ بصره جلو رفتند.

مگر برای کربلای ۴ شناسایی صورت نگرفته بود؟

بله.

پس چرا متوجه نیرو‌های عراقی‌ای که داخل نخلستان‌ها بودند نشدیم؟

عراقی‌ها در میان نخلستان‌ها استتار کرده بودند و حتی عکس هوایی هم آنها را نشان نمی‌داد و مشکوک بود.

اما عملیات «والفجر مقدماتی» در فکه هم لو رفت ولی انجام شد. جناب تاجیک! شاید ناگزیر بودیم از انجام کربلای ۴٫

این ناچار بودن را من برای والفجر مقدماتی قبول دارم. درباره کربلای ۴ اما اصلاً نمی‌پذیرم که ما ناگزیر بودیم. خیلی راحت می‌شد عملیات را به تعویق انداخت و کربلای ۴ را در کربلای ۵ حل کرد. در سال ۶۱ رئیس‌جمهور فرانسه والری ژیسکاردستن، الکساندر کنت دومارانش وزیر اطلاعاتش را فرستاد بغداد تا با عدنان خیرالله درباره راه‌های اهدای یک بمب اتم به عراق مذاکره کنند و قرار بود در سال ۶۱ با زدن یک بمب اتم به یکی از زمین‌های اطراف مرز غائله جنگ را به نفع خود تمام کنند. این دومارانش همان است که موجب ربوده شدن امام موسی صدر در لیبی شد و جالب است بدانید همین فرد در عملیات دلتا در صحرای طبس قصد ربودن امام (ره) را هم داشت. نیروهای آمریکا‌یی در این عملیات معروف بودند به «پنجه عقاب» تحت فرماندهی چارلی بکویز. حالا از بحث منحرف نشویم. من در عملیات کربلای ۵ و والفجر ۸ به خاطر شدت حجم آتش برخورد گلوله با همدیگر را دیدم. بیت‌المقدس هم می‌گویند برخورد گلوله‌ها با یکدیگر بوده که من در بیت‌المقدس نبودم. در همین عملیات به حدی شرایط برای عراقی‌ها سخت شد که شایعه کردند شخص صدام آمده و دارد عملیات را رهبری می‌کند. که این به نظر من دروغ است، خود صدام وجود نمی کرد به خط کربلای ۵ بیاید. فرمانده عراق در کربلای ۵ شخصی به نام میخائیل رمضان بود. میخائیل رمضان کتابی دارد به نام «شبیه صدام» که در این کتاب زوایایی از زندگی صدام برملا می‌شود. میخائیل رمضان به قدری شبیه صدام بود که انگار خلاف ادب است یک پشگل را از وسط ۲نیم کرده باشند. عراقی‌ها از کربلای ۵ و همچنین والفجر ۸ به عنوان کابوس یاد می‌کردند و هر کسی را می‌خواستند تنبیه کنند یا می‌فرستادند اروند یا شملچه. در کربلای ۵ ما از نظر زمان محدودیت داشتیم و از نظر مکان بشدت در مخمصه بودیم.
ا
صولا هدف از عملیات کربلای ۵ چه بود؟

رسیدن به شرق بصره و اگر شد شهر بصره یعنی ما تا کانال‌های زوجی برویم. می‌دانید که عراق تقریبا همه نیروهایش را گسیل داد به این منطقه تا از بصره با تمام قوا دفاع کند. از نظر عراق، بصره اهمیت استراتژیکی در حد خرمشهر برای ایران داشت. صدام یک بار قبل از بیت المقدس بلوف زد که اگر ایران خرمشهر را بتواند از ما بگیرد، من کلید بصره را دو دستی تقدیم ایران می‌کنم. پس بصره برای عراق شهری حیاتی بود که به ۴ بندر منتهی می‌شود.

ما در کربلای ۵ تا ۸ کیلومتری شهر بصره رفتیم. گردان ما تا کانال‌های زوجی رفت که البته آنجا کار گره خورد و ناچار شدیم عقب‌نشینی کنیم. من با همین چشم‌های خودم کارخانه پتروشیمی بصره را دیدم و در شب، چراغ‌های شهر بصره روشن بود. هدف حداکثری ما در کربلای ۵ ورود به دروازه‌های شهر بصره بود که اگر برخی آقایان اجازه می‌دادند رسیدن به این مهم کاری بود که از عهده این بچه‌ها برمی‌آمد مثلا میان ما و لشکر سیدالشهدا اگر یک الحاقی صورت می‌گرفت اتفاقات شیرین‌تری هم در کربلای ۵ می‌افتاد.

سرانجام کربلای ۵ چه شد؟

عراقی‌ها چون از نبرد روی زمین با بچه‌های ما عاجز بودند جنگ را به ورطه نامردی کشیدند و از یک طرف به جنگ نفتکش‌ها دامن زدند و از طرف دیگر شهرهای ما را موشک‌باران کردند. البته بچه‌های ما در جنگ در این وادی هم کم نیاوردند و «کشتی بریجتون» را زدند.

ماجرای این کشتی بریجتون چیست؟

آمریکایی‌ها ادعا کرده بودند خلیج فارس تحت سیطره ماست. امام ولی گفته بود که اجازه ندهید کشتی‌های آمریکایی از تنگه هرمز رد شوند و اگر آمدند بزنید اما برخی‌ها به حرف امام گوش نکردند و معتقد بودند که نظر امام از منظر نظامی، کارشناسانه نیست. تا اینکه چند سال پیش یکی از ژنرال‌های آمریکا‌یی در خاطرات خود گفته بود که ما بنا داشتیم اگر ایرانی‌ها همان روزهای اول حضور ما یکی از کشتی‌های ما را بزنند ما از تنگه هرمز عقب‌نشینی کنیم. در آن زمان آمریکایی‌ها اگر اشتباه نکنم حدود ۱۲۵۰ تا خبرنگار آوردند روی یکی از ناوهای مهم‌شان مستقر کردند. یک ناو از عقب، ۲ تا ناو از ۲طرف، این کشتی نفتکش از جلو، اینها را اسکورت می‌کردند. اینجا باز هم لطف خدا و کمک حضرت حق شامل حال ما می‌شود و مین‌هایی که بچه‌ها در مسیر حرکت این کشتی‌ کار گذاشته بودند موثر می‌شود و دماغه کشتی بریجتون به مین می‌خورد و منفجر می‌شود و نفتکش هم آتش می‌گیرد و همان خبرنگارانی که آمده بودند هیبت آمریکا را نشان دهند، ناخواسته ابهت ایران را مخابره کردند. در همین حوادث اخیر هم خبرنگاران زیاد می‌آمدند تا بلکه خبر فروپاشی نظام را مخابره کنند اما مجبور شدند از ۹دی گزارش رد کنند.

یک بار هم یکی از بچه‌های بسیجی یکی از کشتی‌های آمریکایی‌ را می‌زند که امام از او تقدیر می‌کند و با شوخی به او می‌گوید: چرا دومی را نزدی؟ که این بسیجی جواب می‌دهد: همین را هم که زدم برخی‌ها از من ایراد گرفتند و فشار آوردند. من یک خاطره بگویم از کربلای۵ . صبح عملیات هوا خیلی سرد بود؛ خیلی سرد. روز ۲۱ دی بود، یعنی روز دوم عملیات که رفتیم مسیر شهید صفوی در ۱۵ کیلومتری خرمشهر. الان هم در ۱۵ کیلومتری خرمشهر یک طاق نصرت زده‌اند به عنوان یادمان «شهدای بهبهان» که مسیر اصلی عملیات کربلای ۵ همین مسیر است و بی‌معرفت‌ها الان این مسیر را ول کرده‌اند به امان خدا و سال‌هاست که خاکریزها را آب گرفته. ما شب قبل در آنجا نماز را خواندیم و با تویوتا رفتیم کنج کانال پرورش ماهی، پیش ستاد لشکرمان. آن شب تا صبح در کانال، بدون پتو ماندیم و بچه‌ها دوتا دوتا همدیگر را بغل کرده بودیم و برای هم با کمک نفس‌مان «ها‌ها» می‌کردیم تا گرم‌مان شود.

فقط خدا خدا می‌کردیم زودتر تشعشعات خورشید به طرف ما بتابد و یخ‌مان باز شود. می‌دانید که هوای جنوب در زمستان، سوز بدی دارد. از اینها گذشته، یک سمت ستاد ما دریاچه پرورش ماهی بود، یک سمت ستاد هم کانال این دریاچه بود، باد هم می‌آمد و در این حالت، به گونه‌ای بود که ما انگار در داخل کولر خوابیده‌ایم! زم‌هریر بود، لاکردار. یعنی آنقدر سرد بود، یک پشه هم پرواز نمی‌کرد! حالا جنوب همیشه پر از پشه است. صبح بچه‌های لشکر عاشورا آمدند کنار ما و با هم قاطی شدیم. حجم آتش هم خیلی زیاد شده بود. دشمن می‌خواست نقاطی را که از دست داده بود از ما بگیرد و ما هم قصد پیشروی‌ داشتیم. او در حالت پدافند بود و ما در حالت آفند. دشمن هم انصافا لجوجانه مقاومت می‌کرد. بچه‌های عاشورا خب ترک‌زبان بودند. من رفتم آن روز جلوی خاکریز ایستادم. ریا هم نباشد اصلا نمی‌ترسیدم که هر آن بالاخره ممکن بود گلوله بهم بخورد. البته در ۲عملیات بشدت من ترسیدم ولی بعد از والفجر ۸ از خدا خواستم که به من یک جگری بدهد که دیگر در جبهه نترسم و همین هم شد. من حالا نمی‌خواهم از خودم تعریف بکنم؛ اما خنداندن بچه‌ها و مسخره بازی درآوردن در آن شرایط کار هرکسی نبود و از طرفی کار بسیار پسندیده‌ای بود، چرا که به بچه‌ها روحیه می‌داد. حالا این در شرایطی است که گلوله مستقیم تانک به طرف ما می‌آمد. آنجا خاکریزی بود به اسم «ذوالقرنین» این دژ به قدری مخوف بود که شهردار بغداد به خاطر همین خاکریز، از صدام مدال گرفته بود. این خاکریز ۷ متر ارتفاع داشت و ۱۰ متر عرضش بود. ما از یک طرف دریاچه پرورش ماهی ۳ کیلومتر آمدیم این طرف. طول دریاچه پرورش ماهی ۲۹ کیلومتر است و ۹۰۰ متر عرض دارد که هم جنبه اقتصادی دارد و هم جنبه نظامی. جنبه اقتصادی‌اش این است که عراقی‌ها در این کانال ماهی پرورش می‌دهند و جنبه نظامی‌اش هم این بود که نیروی مقابل نمی‌توانست براحتی در آب عملیات کند. بچه‌ها این دژ را با هزار سختی شکافته بودند و آب دریاچه را می‌ریختند در کانال پرورش ماهی. در همین منطقه کلی تانک و پی‌ام‌پی چیده بودند بغل هم و بچه‌ها برای آنکه در زمین باتلاقی گیر نکنند از روی تانک‌ها حرکت می‌کردند. ما هنوز یکصدمتر از کانال عبور نکرده بودیم که حجم آتش بسیار بالا رفت و در حدود ۵۰۰ متر آن طرف‌تر هلی‌کوپتر عراق جاده را بسته بود به رگبار و همه را قلع و قمع کرد.

با سه راهی شهادت چقدر فاصله داشتید؟

شاید حدود ۸۰۰ متر، ما ۱۰۰ متر جاده را جلو آمدیم. «شهید سعید امینی» بی‌سیم‌چی‌مان بود. پشت سعید، «راسخ» بود. از بچه‌های دیگر «کاظم قربانی» بود. اینجا یک خمپاره ۱۲۰ آمد و درست خورد جلوی پای سعید امینی که از وسط‌ نصف‌شد و بدنش در آسمان ولو شد و افتاد جلوی من. یک لحظه صورتش را نگاه کردم. چشم‌هایش به افق خیره شد و بعد به شهادت رسید. راسخ هم که فرمانده گروهان بود لحظاتی بعد شهید شد. کاظم قربانی هم پایش قطع شد و افتاد. ظرف چند دقیقه ما حدود ۱۵ تا شهید و مجروح دادیم. همان ابتدای کار من احساس کردم که بچه‌ها بد ضربه‌ای خوردند. به سعید حسنی گفتم: من بچه‌ها را جمع می‌کنم می‌برم، تو این شهدا و مجروحان را بگذار در آمبولانس. من بچه‌ها را کشیدم سمت چپ جاده که یک مقدار امن‌تر بود.

با کلی بدبختی ما خودمان را رساندیم به خاکریز. به سه‌راهی شهادت و جالب اینجاست که تا ساعت ۹ شب در سه‌راهی شهادت ماندیم. من تمام عکس‌هایی را که در سه‌راهی شهادت انداختم، دارم. سه‌راهی شهادت مقدس‌ترین مکانی است که در آن زندگی کردم. در این سه‌راه، کسی اگر مجروح می‌شد، اصلا امکان نبود به عقب برگردد و آنقدر می‌ماند تا شهید می‌شد و شهید هم اگر می‌شد آنقدر شهدا زیاد بودند که فرصت نمی‌شد پیکر شهدا را جمع کنیم. یکی از فرماندهان ارشد جنگ می‌گفت در سه‌راهی شهادت در ۲ کیلومتر مربع، دقیقه‌ای ۲هزار گلوله توپ می‌ریخت. فقط گلوله توپ و نه کاتیوشا و خمپاره و آرپی‌جی. فقط گلوله توپ و آیا اصلا این ۲هزار گلوله در ۲ کیلومترمربع، جا می‌شد؟! اینکه بچه‌های بسیج به همدیگر تذکر می‌دهند که کربلای۵ را فراموش نکنید برای این است که در جای گلوله، هزار گلوله دیگر می‌خورد و زمین را بشدت شخم می‌زد. حدیثی هست که به مجرد اینکه شهیدی به زمین می‌افتد، ملائک از آسمان می‌آیند و روح شهید را به آسمان و نزد خدا می‌برند. در کربلای۵ بچه‌ها می‌گفتند، ملائک هم جرات نمی‌کنند به سه‌راهی شهادت بیایند! اینقدر حجم آتش بالا بود. «حاجی بخشی»، تویوتای معروفش در همین سه‌راه شهادت آتش گرفت. پسر حاجی و داماد حاجی،«نادر» که پایش قبلا در جبهه قطع شده بود کنار دست حاجی نشسته بودند که ناغافل یک تانک عراقی ماشین را نشانه گرفت و با توپ مستقیم ماشین را هدف قرار داد. در انفجار اول حاجی بخشی از ماشین به بیرون پرت شد و پسر حاجی و نادر در داخل ماشین گیر کردند و درهای ماشین هم قفل شد و ماشین آتش گرفت. حاجی بخشی این صحنه را دید، در حالی که خودش را موج انفجار گرفته بود و اصلا حال مساعدی نداشت بلند شد و با پتو افتاد به جان آتش تا بلکه آتش خاموش شود و پسر و دامادش را از ماشین بیرون بکشد اما آتش کربلای۵، گر که می‌گرفت، به این راحتی‌ها خاموش نمی‌شد و عزیزان حاجی جلوی چشمانش سوختند و چون شمع، آب شدند. خدا همه ما را پیرو راه این شهدا قرار دهد و خدا نیاورد روزی را که فراموش کنیم در اثر رشادت و شهادت چه کسانی الان داریم زندگی می‌کنیم. خدا نیاورد.

نگفتی بالای خاکریز چه کار کردی؟‌یک عکس داری روی خاکریز با کلاه وسترن؟!

نه، آن مال «دوپازا» در عملیات «نصر ۷» است.

که ظاهرا فیلمبرداری هم شده و بلوتوثش هست؟

آره، در سه‌راهی شهادت رفتم بالای خاکریز و فریاد زدم: اگر شلمچه جز با کشته شدن من پابرجا نمی‌ماند، پس ای خمپاره‌ها مرا دریابید! این بچه‌های لشکر عاشورا مرا نمی‌شناختند، از آذربایجان بودند. این بنده‌های خدا خیال می‌کردند من یک آدم قدیس و ملکوتی هستم و با دعای من است که دارد این همه گلوله به طرف خط می‌آید.یکی‌شان به دیگر دوستانش گفت: آقا! تو را به خدا این نالوطی را بکشید پایین، همین‌طور دارد ما را به کشتن می‌دهد. بعد روی خاکریز شروع کردم رقصیدن. این بچه‌های لشکر عاشورا کپ کرده بودند که این دیگر چه جور آدمی است. از یک طرف با خدا آنجور مناجات می‌کند؛ از یک طرف عربی می‌رقصد!

خیبر هم بودید؟

نه، پایم شکست و نتوانستم بروم.

بدر؟

بدر بودم، اتفاقا با حاج عباس کریمی هم بودم.

بلوتوثم را روشن می‌کنم، این فیلمت را که گفتی بفرست!

 

-یاداشتی از حسین قدیانی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *