دانش آموز مسلمان

پایگاه فرهنگی تربیتی بصیرتی، شجره طیبه صالحین، تبادل تجربیات و محتوای فرهنگی

تابلومطلب دینی

بسیجی ای که فرمانده لشکر از آب درآمد…

bakeri آقا مهدی مرا بعنوان مسئول تدارکات لشکر انتخاب کرده بود. انباردارمان آمد و به من گفت: «یه بسیجی اینجاست که اندازه ی ده نفر کار میکنه، هیچی نمی خواد، نه مرخصی، نه تشویقی، اگه می شه این نیرو رو بدین به من.» گفتم: «کیه این که تو می گی؟ » گفت: « الان داره گونی خالی می کنه. به جای یکی هم دو تا دوتا گونی میبره تو انبار.»

گفتم: «بریم ببینمش.» انباردار گفت: «اونجاست، اونو می گم.»..

فاصله کمی زیاد بود و اون هم مشغول کار کردن. جلوتر که رفتبم، هنوز به اونجا نرسیده بودیم که دیدم کسی را که او ازش تعریف و تمجید میکند، آقا مهدیه. همین که من او را دیدم، او هم مرا دید و بلافاصله با اشاره ی چشم و ابرو به من فهامند که چیزی نگویم.

جلوتر که رفتیم، گفت: « هیچی نگو، بذار کارمو انجام بدم.» اما من اصلاً توی حال خودم نبودم، با این حال حرفی نزدم؛ تا اینکه بار تمام شد. دیگر طاقتم تمام شده بود، رفتم به انباردار گفتم: «هیچ می دونی این بسیجی که بکار گرفتی، کیه؟» گفت: « نه، کیه مگه؟» گفتم: «اون آقا مهدی، فرمانده لشکره.» انباردار از خجالت آب شده بود. دوست داشت زمین دهان باز کند و او را ببلعد.

رفت سراغ آقا مهدی و از او عذرخواهی کرد و می خواست دستش را ببوسد که آقا مهدی اجازه نداد و گفت: «شما که منو وادار نکردین، من وظیفه ی خودم دونستم که به شما کمک کنم. اصلاً خودتون رو ناراحت نکنین.» بعد به من گفت: « مرد حسابی! چی می شد حالا دندون رو جیگر می ذاشتی و حرف نمی زدی؟»/

{راوی طیب خیراللهی مسئول تدارکات وقت لشکر عاشورا}

{؛برگرفته شده از picil.blog.ir}

One thought on “بسیجی ای که فرمانده لشکر از آب درآمد…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *