با لقمه حرام که نمی شود جنگید.
همرزمان شهید خرازی نقل کرده است:
سفره وسط سنگر پهن بود و قابلمه و بشقاب ها پُر. «مهمان نمی خواهید؟» حاج حسین خرازی بود، با چشمانی براق و لبانی خندان.
«این همه غذا! منتظر کس دیگری هستید؟»
نه حاجی، دوازده نفریم؛ اما گفتیم ۲۱ نفر؛ غذا گرفتیم. پیشانی اش پر خط و صورتش بر افروخته شد. فریاد زد: « برپا! همه بیرون» زمین پر سنگریزه، آفتاب داغ، دوازده نفر سینه خیز، بعد کلاغ پر. از پا که افتادند، گفت: «آزاد! خیلی سبک شدید، هان؟! آن همه گوشت و دنبه حرام، عرق شد و ریخت پایین» بعد گفت: «با لقمه حرام نمی شود جنگید.»