یک حکایت کوتاه.

شخصی از اهل تفکر و مراقبه در گوشه ای از صحن حضرت رضاعلیه السلام نشسته و در دریایی از تفکر فرو رفته بود یک مرتبه حالی به او دست داد و صورت ملکوتی افرادی را که در صحن مطهر بودند مشاهده کرد، دید خیلی عجیب و غریب است…
صورت های مختلف و زننده و ناراحت کننده از اقسام صورت حیوانات، و بعضی از آنها صورت هایی بود که از صورت چند حیوان حکایت می کرد؛ درست مردم را تماشا کرد دید در بین این جمعیت کسی نیست که صورتش سیمای انسانی باشد مگر یک نفر سلمانی (آرایشگر) که در گوشه صحن کیف خود را باز کرده و مشغول اصلاح کردن و تراشیدن سر کسی است؛ دید فقط او به شکل و صورت انسان است.
از بین جمعیت با عجله خود را به او که نزدیک در صحن بود رسانید و سلام کرد و گفت: آقا می دانید چه خبر است؟
سلمانی خندید و گفت: آقا تعجب مکن، آئیـــــنه را بگیر و خودت را نگاه کن! خودش را در آئینه نگاه کرد؛ دید صورت خود او هم به شکل حیوانی است.عصبانی شده آئینه را بر زمین زد. سلمانی گفت: آقا برو خودت را اصلاح کن آئینه که گناهی ندارد.
منبع: (علامه سید محمد حسین حسینی طهرانی، معادشناسی، ج ۲، ص ۲۹۱٫)